پنجره

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودی که بهار از همین پنجره می امدومهمان ما می شد

با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده ی باز امدن چلچله هارا می داد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم می تر سید که لحاف نیمه شب از روی خواهرکوچکم پس برود

یا وقتی باران می بارد قالی کهنه ما تر بشود

هر زمستان سرما خطی از غم روی پیشانی مادرم می کاشت

اخر پنجره ما شیشه نداشت............

/ 6 نظر / 12 بازدید
فرزاد

متن قشنگی بود یاد اور فقر بود[نگران] انشاالله که همیشه جیبات پر پول باشن [گل][گل][گل]

ایمان

سلام دوست خوبم.اسم لینکتو که خوندم فکر کردم الان باید برم یه جای وحشتناک.نازی چقدر تو شادی شاید.آرزو میکنم برای تو بهتری ن هارا[گل]

رضا

سلام هم اتاقی مهربونم[گل] . از اینکه نتونستم بموقع بیام معذرت میخوام رفته بودم مسافرت . نثر زیبایی بود هماهنگ با تصویر انتخاب شده دستت درد نکنه بازم معذرت میخوام[گل]

شیدا

سلام عزیزم...عالی بود[ماچ][ماچ]