New Life

ادما ارزش دارن ببین ارزش داره بخاطرش ارزش هاتوزیر پا بزاری!!!؟؟؟؟

پیر مرد خسته کنار صندوق صدقه  ایستاد دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون اورد!!!در حین انداختن سکه متوجه نوشتهروی صندوق شد....صدقهعمر را زیاد می کند.منصرف شدافسوس

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات ()

یک سال دیگه هم پیر شدیم

بیاین به گذشته برگردیم......

به چند ماهه قبل بر گردیم.......

چیکارا کردیم.....

چقدر گناه کردیم.......

چقدر ثواب کردیم......

چقدر دروغ گفتیم........

چقدر دل شکستیم........

چنتا دوست دارم گفتیم؟؟

ایا لیاقت داریم یک سال دیگر نفس بکشیم؟؟!!!

نوشته شده در شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات ()

سلام به همه ی عزیزان تو این پست یه شعر ازاقای فریدون مشیری(شاعر مورد علاقه بندهاز خود راضی)گذاشتم.امیدوارم دوس داشته باشینقلب

                                                دریای نگاه 

به چشمان پریرویان این شهر   

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن ازین نااشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم زین همه ناز افرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند!

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند!

 ولی من چشم امیدم نمی خفت

که مرغی اشیان گم کرده بودم

زهربام و دری سر میکشیدم

 به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در ان هنگامه دیدارو پرهیز

رسیدم عاقبت انجا که او بود!

دو تنهاو دو سرگردان دو بی کس

زخود بیگانه از هستی رمیده

ازین بیدرد مردم رو نهفته

 شرنگ نا امیدی ها چشیده

دل از بی همزبانی ها فسرده

زحسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بال برده

دوتنها ودو سرگردان دو بی کس

به خلوتگاه جان با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

 سکوت جاودانی را شکستند.

مپرسید ای سبکباران مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست؟

چه گویم؟از که گویم؟با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست

به ان لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی در افتد بیکرانه

لبی از قطره ابی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه!

مپرسید ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف ان دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید!

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات ()

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودی که بهار از همین پنجره می امدومهمان ما می شد

با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده ی باز امدن چلچله هارا می داد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم می تر سید که لحاف نیمه شب از روی خواهرکوچکم پس برود

یا وقتی باران می بارد قالی کهنه ما تر بشود

هر زمستان سرما خطی از غم روی پیشانی مادرم می کاشت

اخر پنجره ما شیشه نداشت............

نوشته شده در پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات ()


Design By : Pichak